تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | 8:15 | نویسنده : مامانی وخاله جون

سلام دوستای خوبم با اینکه خیلی دیر به دیر به وبلاگ پرهام سر می زنم ولی دستای خوبم همیشه واسم نظر می زارن و از صمیم قلبم تشکر می کنم .

** حدود ٤ماهی میشه که پرهام میره مهد کودک دوستای خوبی هم داره و عادت کرده به همشون مخصوصا صدرا جون که باهاش هم سنه و خیلی هوای همو دارن و باهم تو مهد عالمی دارن بیست و سوم شهریور ماه امسال واسش مهد کودک تولد گرفتم کلی خوش گذشت و خندیدیم و سر فرصت عکساشو میزارم چون دست خاله جونشه مل مل جون

دیروز که رفتم دنبال پرهام مهد کودک مربیش لباس فرم بهمون داد به جای پرهام من کلی ذوق کردم و واقعا احساس کردم میخاد مدرسه بره و اشک شوق تو چشام جمع شد واقعا چقدر زود بچه ها بزرگ میشن اینم یک عکس خوشگل از لباس فرمش





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 9:47 | نویسنده : مامانی وخاله جون

سلام دوستاي خوبم امروز بعداز چندين روز يا بهتره بگم چنديم ماه سري به وبلاگ پسر گلم زدم خيلي حرفا هست كه بنويسم براتون ولي مگه اين مشغله هاي كاري و زندگي فرصتي واسه ما ادما گذاشته. پرهام درحدود سه ماهي هست كه ميره مهدكودك اولش خيلي سخت بود حدود 15 روزي باهاش مي رفتم و با كلي گريه ازم جدا ميشد ولي الان عادت كرده و دوستاي خوبي هم داره و همه رو دوست داره مثل صدرا ،طاها،آرتين و... و بهتره بگم مستقل شده و جسور و سعي ميكنه خودش كارهاشو بكنه از همه اينها بگذرم امروز 12مردادماه و تولد پسر گلم و سه سالگيش تموم ميشه و ميره 4سال - خيلي خوشحالم ولي وقتي فكر ميكنم مي بينم اين عمر ما ادمهاست كه اينقدر سريع و مثل برق ميگذره وواقعاً شايد ازبس گرفتارهستيم متوجه گذر عمرمون نباشيم . قرار شده تولد سه سالگي پرهامو مهدكودكش و بعداز ماه رمضون بگيرم و حتما وحتما عكس واستون ميزارم كه ببينيد.

niniweblog.com

 **** پرهام عزيزم تولدت مبارككككككككككككككك****





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:12 | نویسنده : مامانی وخاله جون

سلام به دوستاي خوبم كه نتونستم جواب هيچكدومشونو بدم سال گذشته سالي پراز اتفاقات خوب بود يكي اين بود كه ارشد قبول شدم واتفاقات ديگه

خلاصه سال گذشته سال خيلي خوبي برامون بود .امروز بدون برنامه وارد وبلاگ شدم وميخواستم به همه دوستان خوبم بگم پرهامممم جيگر مامانش داره كم كم سه سالش ميشه ودارم مرد شدنشو روز به روز مي بينم اينم عكس 2سالگيشه





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1391 | 8:00 | نویسنده : مامانی وخاله جون

اين روزا خونه مادر جون پرهام خيلي شلوغه چون پسر دائي پرهام آرين كوچولو از شمال با باباو مامان و ايدا جون اومدن و ما هم يكسره اونجا هستيم و پرهام كلي ذوق ميكنه باهاش بازي ميكنه و خيلي حرف گوش كن شده فقط يك عيبي كه داره اينه اسباب بازي به كسي نميده و ماماني قائمكي به آرين اسباب بازي ميده وخلاصه كلي به پرهام خوش ميگذره چون يكسره ميره تفريح و كلي اب بازي ميكنه

اينم آرين كوچولو و پرهام

آب بازي

چه حالي كرد اين پسره

تلويزيون تماشاكردن پرهام

خابيدن اين فرشته كوچولو

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 | 10:11 | نویسنده : مامانی وخاله جون

از وقتی پرهام به دنیا اومد تا امروز که ٢سالش تموم شده مامانم خیلی واسم زحمت کشیده و اگه نمیشد به جرات میتونم بگم که واقعا کم میاوردم و خیلی واسم مشکل میشد هم نگه داشتن پرهام و هم سرکار اومدن واقعا نمیدونم چجوری باید ازش تشکر کنم ولی همیشه از خدا خاستم که عمرشو طولانی کنه و سالم و سلامت باشه و.....

یادم میاد پرهام تازه ٥ماهش شده بود رفتم سرکار و مامانم بهم میگفت اصلا نگران نباش من خودم نگهش میدارم و نمیزارم واسش مشکلی پیش بیاد و میدونم پسرها نسبت به دخترها شیطونی بیشتری دارن و باید چشم ازشون برنداری که مبادا اتفاقی بیافته حتی با اینکه الان میگم بزارمش مهد کودک مامانم میگه نه الان زوده بزار کامل حرف بزنه از خودش بتونه دفاع کنه اون موقع وقتشه خلاصه این مامان مهربونم درروز خیلی هوای پرهامو داره و هرروز که میرم خونه می بینم یه چیز جدید بهش یادداده و کلی خوشحال میشم .

واقعا نمیدونم چجوری از مامانم تشکر کنم اگه من مشکلی داشتم یا گرفتاری کاری بود خیلی کمکم میکنه و اگه ماموریت خارج استان میرم که نمیتونم پرهام با خودم ببرم مامانم همیشه کنارم بوده الانم حس میکنم پرهام ازبس مادرجونشو دوست داره که عصرهام که خونه ایم یکسره بهونشو میگیره واز همه مهمتر اینکه مامانم به فکر تولد همه بچه ها و مخصوصا نوه هاش هست که یه وقتی از دستش در نره یادش بره و واسه تولد پرهام هم کلی زحمت کشیده بودوسوپرایزمون کرد

دیشب شب نوزدهم و شب قدر بود کلی دعا کردم واسه همه مامانهای مهربون دنیا که هیچوقت خدا اونارو از ما نگیره

واقعا نمیدونم چجوری باید از مامانم تشکر کنم چکار باید بکنم از شما دوستای خوبم هم میخام قدرمامانهای مهربونتونو بدونید.

(( البته باباها و بابابزرگها بهشون برنخوره این نوشته هانوشته های مادرانه بود با یک احساس مادرانه والا زحمت شماها از ما پوشیده نیست ))

همینجا از مامانم که مهربونترین و زیباترین ودلسوزترین و..... دنیاست تشکر میکنم ومیگم باتمام وجودم دوستت دارم عکسی از مامانم الان نداشتم بزارم ولی سرفرصت یک عکس خوشگل ازش میزارم همه با این فرشته نازنین اشنا بشین

فعلا این عکسو داشته باشین برین ادامه مطالب

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1391 | 13:04 | نویسنده : مامانی وخاله جون

این روزها روزهای خوبیه وخبرهای خوبی هم واسمون میاد امیدوارم همیشه همینطور باشه واسه همه

روزپنجشنبه ١٢/٥/٩١ تولد دوسالگی پرهام بودو مامان و بابااصلا برنامه ای واسه تولد٢ سالگی تو ماه رمضون نداشتن و بازم دست خالش درد نکنه کلی تدارک دیده بود و همه رو خونه مادرجون پرهام دعوت کرده بود و کلی گفتیم و خندیدیم و مخصوصا سر فوت کردن شمع پرهام کلی مارو خندوندولی دریغ از شیطونی این پسر که دوربینو انچنان محکم زد زمین که دوربین هنگ کرد و بهتره بگم ازروز تولدش فقط همین دوتا عکس دستمون موند

بقیه عکسهارومیزاریم واسه روز تولد اصلیش که همه دوستاش باشن

ممنون از لطف خاله جونش که همیشه مارو شرمنده میکنه

  





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391 | 9:10 | نویسنده : مامانی وخاله جون

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

سلام گل پسرم امروز 12/5/91 و دومين سالگرد حضورت در اين دنياست و چقدر تو پاك و زلالي كه دومين سال زندگيت مصادف شده با ماه بهار قرآن .

از خداميخام هميشه و هميشه و هميشه پشت و پناهت باشه و هواتو داشته باشه و زندگي سرشار از ارامش وصفا و صميميت داشته باشي .

امشب مادر جون به اتفاق خاله جون واست بعداز افطار تولد ميخان بگيرن و طفلكي ها كلي دارن زحمت ميكشن و كلي برنامه هاي قشنگ واست دارن .

البته بهت بگم تولد اصليت رو قراره شهريور ماه بگيريم تاهمه دوستاواشناها باشن

عزيزم از صميم قلبم و با تمام وجودم واست ارزوي بهترينها رو دارم .

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1391 | 12:52 | نویسنده : مامانی وخاله جون

يادش بخير پسر گلم وقتي هنوز چندماهت بيشتر نبود تا يه صدايي ازت ميشنيدم سريع به همه خبر ميدادم و كلي ذوق ميكردم و ازت فيلم ميگرفتم حالا ديگه واسه خودت مردي شدي وهرطوري شده منظورتو بهم مي رسوني دوست دارم تا جائي كه به ذهنم مياد كلماتتو  تو وبلاگت ترجمه كنم كه بعدها باهم بخونيم :

مامني : مامان

باباجي:باباجون

منينه:مليحه (خاله جونش كه كلي عاشقشه )

بديده:بده به من

اوت: صوت

دبدي :سبزي

آينه:عينك

ابدو:ابرو

دت:دست

چت:چتر (البته اين لغتها مربوط به كارتهاي يادگيريته كه همشونو بلدي )

ددب د: پ.ن.پ

واوا:واي واي

جير:شير

هاپ:هاپو

عديدم:عزيزم

جيگل:جيگر

ات:عكس

عني :علي

ن:نگين

آدي :عادله

بو:ماشين بزرگ (از همون اول حرف زدنت به ماشين بزرگ بو ميگفتي )

مو:موتور

بده :بله

آيه :آره

بدوبدو:يعني بيرون

ديا:دريانایت اسکین

ديگه موردي به ذهنم نميرسه فقط بروبابا گفتنت خيلي باحاله نتونستم بنويسم





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | 11:56 | نویسنده : مامانی وخاله جون

تا وقتي يادمه از اينكه كسي ازم عكس بگيره بدم ميومدو همچنان كه بزرگم شدم ازعكس گرفتن بدم مياد ولي برخلاف من پرهام عاشق عكس گرفتنه تا ميگم پرهام ميخام ازت عكس بگيرم ژست بگير سريع شكلك درمياره و ثابت ميمونه كه عكس بگيرم و بعدش مياد پيشم كه عكسو نشونش بدم اينطوري ........

البته اين اتاق ،اتاقه خالشه كه خيلي شلوغه و پرهام عاشق اتاق خالشه چون كلي چيزاهست كه بهم بريزه اينم عكس خالش كه عاشقشه و وقتي همو مي بينن انگاري دنيارو به جفتشون دادن (خداشانس بده)

خاله جون و پرهام





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | 11:27 | نویسنده : مامانی وخاله جون

سلام اميدوارم همتون خوب باشيد هفته گذشته هفته خيلي خيلي خيلي خوبي براي خانواده بود بيست و سوم ارديبهشت ماه 1391 دومين مسافرت را به شمال داشتيم به اتفاق دوستاي باباشهرام .كلي خوش گذشت اها راستي وقتي مسافرت بوديم مادرجون پرهام يعني مامان خودم دوتا خبر توپ واسش رسيده بود كه بي نهايت هممون خوشحال كرد انگاري مادرجون تقريبا به همه ارزوهاش رسيد .خلاصه از مسافرت واستون بگم اونم با پرهام شيطون .مسافرت ما ساعت 6صبح بيستو سوم 91آغاز شد با همسفراي خوبي كه دوستاي باباجون بود و رفتيم خزرابادساري كه از طرف اداره بابايي ويلا داده بودن و چه ويلاي باحالاي بود كلي وسايل بازي و تفريحي واسه بزرگترها و بچه ها داشت و مهمتر از همه اينكه

كنار دريا بود و منم كه عاشق دريا .اينم درياي قشنگش 

 

 

 

 

 

 

روز اول :واسه صبحونه جنگل گلستان يه جاي باصفا نگه داشتيم و مشغول صبحونه شديم و پرهام مهدي كلي باهم بازي كردن و پرهام كه انگاري از زندون فراركرده بود اصلاطرف ما نميومد و فقط خاك بازي مي كردو فضولي

چه حالي داره

خلاصه ساعت 3باكلي خوشگذروني و خنده و شادي رسيديم مقصد و سوئيتو تحويل گرفتيم خلاصه عصر پرهام رفت يه دوشي گرفت و كلي حال كرد و بعدش خودش خوابد.

پرهام بعداز دوش گرفتن

شب اول خيلي اذيت كرد چون جاش عوض شده بود و كلي خسته بود ولي از روز دوم پسر خيلي خوبي بود و خودش بازي ميكردواصلا كارهاي خطرناك نميكرد (جاي تعجب بود) خلاصه تو اين يك هفته كلي اتفاق هاي جالب افتاد و كلي خنديديم و كلي خوش گذرونديم  ديگه همه اهالي اون پلاژ پرهامو ميشناختن و كلي دوست پيدا كرده بود مثل اقاي هيراد 3ساله كه يادم رفت ازش عكس بگيرم پسر نازنيني بود و يكي از خانواده هاي اراك عاشق پرهام شده بودن و يكسره با پرهام عكس ميگرفتن و شده بود شيطون اونجا و هرجا مي رفت شيشه اش دستش بود و همه ميگفتن پرهام باز باشيشه اش اومد مثل اين عكس :

پرهام و شيشه اش

پرهام عاشق اب بازيه حالا شانس ما هرجا مي رفتيم يا شير اب بود يا خود اب بود يا رودخونه بود و تا اب ميديد ديوانه ميشد بره بپره تو اب

پرهام و اب

پرهام و مهدي جون

بازم اب

خلاصه اونجا پرهام عاشق پله بالا و پائين اومدن بود و كلي با اين كارش حال ميكرد

چه حالي ميكنم

 اولين بار كه پرهام دريا روديدكلي با تعجب نگاه كرد و گفت اووووووووووووووووووووووووووووووو

نميدونيد چه ذوقي كرد اخه هيچوقت اينقدر اب نديده بود يه جا اينم عكسهاي شناي پرهام تو دريا و قايق سواري

اينم عكس هاي پرهام وقتي از پياده روي ميكرد و مامان و بابا باهاش كاري نداشتن و كلي حال ميكرد.

اينم غذا خوردن پرهام كه كلي مكافات واسش كشيديم كه يه موقع مريض نشه و ....

خب خلاصه اونجا كلي دوچرخه سواري ،تيراندازي،قطار و.......اها يه سينما داشت كه بيرون محوطه بود و فقط شبها فيلم اكران ميشد پرهام عاشق اون سينما بود اينم عكسهاي ديگه پرهام

پرهام در حال ريخت وپاش

پرهام و باغ وحش

ممنونممممممممممممممممممم كه خاطرات سفرمو خونديد دوست خوبمممممممممممممممم

خوشحالم كردين

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 ارديبهشت 1391 | 12:38 | نویسنده : مامانی وخاله جون

امروز داشتم عکسهای گل پسرمو میدیدم این عکسو خیلی دوست دارم مربوط به ٩ماهگیشه عاشق خندیدنشم الهی مامانی قربونت بشه عزیزمممممممممممممممممجونمممممممممممممممم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 ارديبهشت 1391 | 10:08 | نویسنده : مامانی وخاله جون

سلام دوستاي جون جوني پرهام اميدوارم خوب باشيد اگه دير به دير برز ميشه بزاريد روحساب تنبلي مامان پرهام البته لازمه بگم دوربين يه مشكلي پيدا كرده بود در هرصورت هفته گذشته هفته خيلي خيلي خوبي بود هم واسه پرهام پسر هم واسه مامان و بابا چند تا از عكسهاي پرهام و خاله جونشو و.... واستون مي زارم پرهام و ماشينش

پرهام و عروسي شادي جون

پرهام وخاله جونش

پرهام و شهربازي





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1391 | 7:35 | نویسنده : مامانی وخاله جون


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

راز بين مامان و خدا






[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | 8:22 | نویسنده : مامانی وخاله جون

هفته گذشته هفته خوبي بود هم واسه ماماني هم واسه پرهام البته باباجون اين روزها خيلي گرفتار كاره و گاهي وقتهام ظهرها خونه نمياد . پسر ماماني ديگه حالا بزرگ شدي و هرچي بهت ميگم ميدوني منظورم چيه و كلي كمكم ميكني ولي خدا نكنه لج كني ديگه كسي نميتونه ارومت كنه هفته گذشته عروسي شادي و فرزاد بوديم اولش كلي گريه كردي ولي بعدش كلي رقصيدي و اصرار داشتي كه بري وسط شلوغي و يكسره سرسفره عقدشون بودي و شلوغي ميكردي خلاصه يكمي از عكسهاي هفته گذشته رو ميزارم .

پرهام و اهنگ ملودي ارش كه وقتي گوش ميده فقط مي رقصه و به زبون خودش مي خونه و كلي حال ميكنه

اينم پارك دردونه ها كه وقتي پسر خوبي ميشه مي برمش تا بازي كنه و اخرشم با گريه مياد خونه و اصلا از بازي كردن سير نميشه



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 فروردين 1391 | 11:03 | نویسنده : مامانی وخاله جون

niniweblog.comقربون جيگر خودم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 8:56 | نویسنده : مامانی وخاله جون

وقتي به گذشته و الان فكر ميكنم و در خلوت خودم زندگيمو مرور ميكنم فقط ميتونم بگم

((( خدايا به خاطر تمام لطفي كه به من داشتي سپاسگذارم وشكرت ميكنم)))

مخصوصا به خاطر پرهام اين  فرشته معصوم خدايا دوستت دارم





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد